شبنم نامه

   

هفت روز آفرينش من

 

خداوند روز اول آفتاب را آفرید

روز دوم دریا

روز سوم صدا

روز چهارم رنگ ها را

روز پنجم حیوانات

روز ششم انسان را

و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است

پس تو را برای من آفرید !

...


 

بعضی وقتها که نبود یه چیزهای گنده ای رو تونستی فراموش کنی و یا به نبودش عادت کردی اما یهو ، در یه لحظه ، مثل یه گودال سیاه بزرگ ، مثل یک خلا عمیق ، خودشو نشون میده ....... یهو همه چیز یادت می آد ، یادت می افته که چه چیزهایی رو نداری !!

هر چی میخوام خودمو بزنم به به اون راه و به روی هودم نیارم ، ...............آخر نشد

امشب شب عروسیمه !!! امشب شب دامادیمه و امشب فهمیدم که چقدر نداشتن پدر سخته !!! امشب فهمیدم که چه چیز بزرگی رو تو زندگی ندارم و من فقط سالها به نبودش عادت کرده بودم !!

شب دامادی شب غریبیه !!! حال و هواش فرق میکنه ، همه زندگی آدم مثل یه نوار فیلم از جلو چشمات می گذره و تو یهو یادت می افته که چه چیزهایی رو نداری !!!!! ....... (و از خدا ) از اعماق وجودم آرزو کردم کاشکی بود !! .... کاشکی پدرم بود !

پدر مثل یه کوهه واسه پسر !

و امشب شاید شب پادشاهی من نیست !

چون : به شرط آنکه پسر را پدر کند داماد !!!!!

وچه جمله دردناکی !!!

...


راز ميان زن و مرد

 

۱-)

ماهی نميتواند در رود منجمد بجنبد ويا در مه بامدادی شنا کند .

ريشه ها نمی توانند در سنگ خاره رخنه کنند يا در ريگ روان پای بفشرند .

پرندگان در سبک ترين هوا بال می گشايند و بر سخت ترين خاک می آرامند .

۲-)

مرد بايد که بداند : سختای او بر نرمای زن غالب می آيد .

زن با نرمايش مرد را به خاطر  نيرومندی و سختی او می جويد تا مالامال کند و توش و توان  بخشد و خود را به آرامش آورد .

مرد از نرمای او راه به نرمی می برد  و  زن از سختای او توش و توان می يابد .

 

زن بايد که بداند : نرمای او بر نيرومندی و سختای مرد غالب می آيد .

مرد با نيرو و سختايش ، زن را به خاطر نرمايش می جويد تا خالی کند و نرم گرداند  و خود را به آرامش آورد .

زن از سختای او راه به نيرومندی می برد و مرد از  نرمای  او به نرمی می رسد .

۳-)

 ** نرمای درون سختا و سختای درون نرما ، حکمت هر چيزی است .

۴-)

ماهی باشيم و رود روان ، ريشه باشيم و خاک چشم به راه و پرنده باشيم و هوا ..

...


شبانه

 

 

شانه ات مجابم ميکند

              در بستری که عشق

                                      تشنگی است

زلال شانه هايت

               همچنانم عطش می دهد

                                      در بستری که عشق

                                                       مجابش کرده است

 

...


انتخاب

 

 

هميشه وقتی تو ترافيک اتوبان همت به يه بريدگی تازه ساخت  ، اول شيخ بهايی ميرسيم و  وقتی که من راه تازه باز شده رو انتخاب ميکنم و مسافت زيادی از ترافيک رو رد ميکنم ، در حالی که لبخندی رضايتمندانه به لب دارم ازش میپرسم :

تفاوت انسانها در چيه ؟  و اون با خنده و شيطنت ميگه : در انتخابهاشونه !!

                             *                         *                         *

 

يه انتخاب درست آدم و خوشبخت ميکنه و يه انتخاب غلط همه چيز آدم رو ازش ميگيره . انتخاب رشته ، انتخاب کار ، انتخاب همسر ، انتخاب .........

 

اما من هميشه از بچگی از چهار راهها بدم می آمد ، چون  باز هم وقت انتخاب ميشه .

 

              شايد برای بهتر انتخاب کردن باز هم بايد بيشتر تمرين کرد !! 

...


تکيه گاه آرزوها

 

ای تکيه گاه و پناه زيباترين لحظه های پر عصمت و پر شکوه تنهايی و خلوت من ........

 

 

اگر همه پنجره ها با من غريبه شوند هراسی نيست !

چشمهايت دريچه ای رو به طلوع آرزوهايم ميباشد  

 

...


ساعت

 

و من
هر شب
به بالشم
كه از جنس خيال نرم آغوش توست ، مي سپارم
كه مرا
درست در ساعت ماه ومهتاب
بيدار كند ...
مبادا كه شبي ، تماشاي آسماني نگاهت را
زير باران نوازش و بوسه
خواب بمانم .......

...


جزيره !!

        هوا را از من بگير .................. خنده ات را نه !!!!!

 

هنگامی که تير شک و ترديد ، خود را بر روی چشمان زيبايت نمايان ميسازد ، و همچو کبوتری زيبا و سپيد سر بر گريبان فرو می بری ، يک چيز را خوب می دانم !  : که هيچ کس بيشتر از من نمی تواند تو را به جزيره آرامش راه گشا باشد .

تو محتاج آغوش منی و بغض گلويت بهانه !

من محتاج ناز نگاه توام و در آغوش کشيدنت بهانه !

             

                                                                        جزيره خوش گذشت ؟ !!

...


يک عمر !!!!

می خوانمت

            می سرايمت

                  وبا چشمانت غروب را نقاشی می کنم

 

 

راز تداوم ارتباط بين دو نفر اينه که اونا مدام مشغول کشف همديگه باشند وهيچ وقت طرف مقابل رو کشف شده و تموم شده و از همه بدتر تصاحب شده ندونن !

وقتی اون برات عاذی شد همه شيرينی ها و شگفتی های زندگی تموم می شه و به آخر ميرسی . بايد اعتقاد داشته باشيم که :

          *   يک عمر ميتوان سخن از زلف يار گفت  *

...


رسيدن ---- و ----- خوشبختی

زندگی شايد همان لحظه مسدودی است که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ويران می سازد و باز می شود به اين مهربانی مکرر !

 

هميشه وقتی فيلمهای عاشقانه می ديدم و وقتی دختر و پسره آخر فيلم به هم ميرسيدند و همه تماشاچيها همراه با اشک شوق رو گونه هاشون ، برای سرنوشت خوب اونها کف ميزدند ، يک سوال تکراری برام مطرح می شد ! و اون اين بود که : خوب حالا از اينجا به بعدش چی می شه ؟؟؟ !

تو فيلمها ، رسيدن ، نتيجه فيلم بوده و هميشه آخر قصه هستش که به هم ميرسن ، اما تو واقعيت ، رسيدن دو نفر به هم ، تازه اول راهه .اين که دو عشق به ثمر نشسته چگونه راه دراز زندگی رو با چه لوازم و برنامه ای به سوی خوشبختی ميخوان طی کنن ، بزرگترين راز زندگيه .

عزيزم ، من سالها بيش از آنکه به رسيدن فکر کنم ، به رازهای خوشبخت شدن در راه دراز زندگی فکر کردم .

هر چند که برای خوشبخت شدن بايد اول اونی که ميخواستی پيدا کنی و بهش برسی .

...


من و تو !

 

کاشکی می شد ، کلمه نميدونم رو از تو فرهنگ لغت بعضی ها حذف کرد !.

نميدونم ! اما زندگی شايد همين باشد ! نميدونم ! !

Doost_e_Gharib@yahoo.com

حرفهايمان يکی است ، شرايطمان يکی نيست .

روزی هست که تورا دلجويی های من نجات می دهد

روزی هست که مرا دلجويی های تو خلاص می کند

گاهی من نيازمند هدايتم ، گاهی تو !!!

 

...


حالا که نيست !!!!!!!!!

اون وقتی که خيلی کوچيک بودم ، اون شب ، زمانی که سرم رو از زير پتو بيرون آوردم وديدم همه گريه ميکنن ! اون حس ، زمانی که ديگه فهميدم پدرم فوت شد !!!  را  هنوز به خاطر دارم .

و حالا که خيلی سالها ازش ميگذره ، الان که ميخوام به تو برسم ! الان که ميخوام مستقل بشم ، الان که ميخوام جشن بگيرم !......... حس نبود پدرم رو بشدت احساس ميکنم .اونقدر که هيچ وقت اين نبود ! برام محسوس و مهم نبود !

و وقتی به تو ميگم : کاشکی بابام هم بود ، تو با صداقت و سادگی هميشگی ات،  ( و با بی رحمی ) ، ميگی : حالا که نيست !!!!!!!!!

شايد نميدونی و نميدونستی تو اون لحظه ، من به اندازه يک دنيا نيازمند دستان پر محبت و گرمت بودم ، اما ! .............  حالا که نيست !

شايد نميدونی و نميدونستی تو اون لحظه ، من به اندازه يک دنيا نيازمند دستان پر محبت و گرمت بودم ، اما ! .............  حالا که نيست !!!!!!

...


دليل

 

دوست داشتن دل می خواهد

نه دليل !!

اما عزيزم بزار يه چيز ديگه هم برات بگم (هر چند که ميدونم با شيطنت تو دلت ميگی : رومانتيک که بود ، دوباره فلسفی هم شد ! ) اما مثل هميشه ( از ترسم ! )همه افکارم رو ميخوام ساده ساده بگم . درست مثل سادگی وجود تو !

 

شش چيز هست که اگر به آنها اعتقاد داشته باشيم برای يک زندگی شاد و موفق کافی است . اول : اعتقاد به دين . دوم :اعتقاد به اهداف . سوم : اعتقاد به عشق !! . چهارم : اعتقاد به خانواده . پنجم : اعتقاد به دوست.

و ششم و از همه مهمتر : اعتقاد به خودمان !!!

 

...


تنها منم!!!

هيچ کس بيشتر از من نميخواهد

سر به بالشی بگذارد

که چشمهای تو در آن دربهای دنيا را

به روی من می بندند

و من در آنجا نيز می خواهم

خونم را در حلاوت تو

به آغوش خواب بسپارم !

...


دستهای تو !

چه لذتی داره آدم واسه اونی که دوسش داره بنويسه ! وچه لذتی بزرگتر از اون که بدونی

همونی که همه اينها رو واسه اون مينويسی ، ميخونش !

آره ! شايد زندگی همين باشه .

من گمانم زندگی بايد همين باشه . شايد !

با هر چه عشق ، نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود ، نام تو را می توان سرود

ترس از حصار نيست !

با  دستهای روشن تو

هر قفل کهنه را می توان گشود .

 

...


چشمانت

 

 

شراب چشمانت

            مستی ام را دوچندان کرد

وجادوی نگاهت

                   تا ابد مرا اســـیـر

...


آغوش من

      

 

سه چوب کبريت ، يکی پس از ديگری افروخته ، در شب

نخستين برای ديدن سيمای تمامت

دومين برای ديدن چشمانت

وآخرين برای ديدن دهانت

و

 تاريکی مطلق

برای اينکه همه اينها را دوباره به ياد آورم

هنگامی که تو را بين بازوانم در آغوش دارم . !

...


بدشانس يا بدبخت؟

اگه توی زندگيت کسی نيست که تو را دوست داشته باشه تو آدم بدشانسی هستی....... ولی اگه توی زندگيت کسی نيست که تو  دوستش داشته باشی تو آدم بدبختی هستی !

                                         ازخدای کوچک

...


نـــذر

                                           

            از يه روزی        

 چشمانم رو نذر تو كردم

  كه نگاهم رو فقط به تو هديه كنم 

هميشه مي خواستم عظمت در نگاه من باشد

  ولي

وقتي تو رو بروي من هستي

عظمت در چيزي است كه مي نگرم !!

...


اعتراف

 

بايداعتراف کنم ،

من نيز به آسمان نگاه کرده ام.

دزدانه

به ستاره ها نگاه کرده ام ،

نه به تماميشان !!

تنها به آنها که شبيه ترند

آنها که به چشمان  تو  شبيه ترند !

زندگی شايد همين باشد ....

يک فريب ساده کوچک . آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را ، جز برای او و جز با اونميخواهی !

من گمانم زندگی بايد همين باشد ......

...